صفحه اصلی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

PEACE
 
Peace is quiet, tender.
It does not call
attention to itself,
it makes no demands.
It is a smile
on the faces of a crowd,
it is the silence
of contentment.
Peace is a friend
you can trust with your heart,
you can trust with your life.
Peace is the child of love.
It is the welcome
of eyes that are kind
to the difference
That makes us the same.
 
It is a world
That has no hunger and war.
It is the universe
at prayer with its maker.
Peace is a flower
each one of us can grow.
Peter Thabit Jones
 
© Peter Thabit Jones, 2006

از انگلستان

صلح

صلح آرام و ظريف
فرياد نمي زند
خبردار
هيچ نمي خواهد.
لبخندي است
بر چهره ي جمع
سكوت است
در قناعت
صلح دوستي است
كه مي تواني ته دلت با ان اعتماد كني
و با تمام وجودصلح فرزند عشق است.
خوشامد چشماني مهربان
به تفاوت هايي
كه ما را يكي مي كند
دنيايي است
بي جنگ و جوع
كائناتي در سجود خالق اش
صلح گلي است
كه همه مي توانيم پرورش دهيم به مهر

پيتر تابيت جونز

مترجم: اسد...امرايي
 

2

از ایران

دهكده اي را
كه در آن به دنيا آمده ام
دوست مي دارم
و زباني را
كه با آن حرف مي زنم
پدرم را تحسين مي كنم
كه برنوي خود را
به رودخانه اي عميق انداخت
و «تاماي» را
كه همسر من نشد
تا قوم ديگري را

با ما مهربان كند
من يك تركم
روي اسب ها زاده شده ام

روي اسب ها
از دنيا خواهم رفت
فردا را
گل سرخي زيبا معني مي كنم
كه در قلب انسان ها
خواهد رست.

رسول يونان

 

3

SEDUTA DI PACE

Pace,
Se ci sei,
Batti tre colpi.

E il silenzio rispose.
E poi
Una
Dopo
L’altra
Tre bombe
Furono sganciate.
Tre teste
Tagliate.
Tre sacrifici
Compiuti
Sull’altare
Della patria.
E nei musei
Collezioni di morte.

Ma
Le mani
Attorno al tavolo
Restarono
Allacciate.
La sfera
Si accese
La luce
Si spense.
Nessuno si alzò.
La respirazione
A bocca a bocca
Iniziò.
Di bocca in bocca
Il messaggio
Passò.
Speranza
Senza tregua
Speranza
A oltranza.

Chi non vuole
Batta tre colpi.
Ed esca
Dalla sala.
 

از ایتالیا

نشست صلح

صلح
اگر هستی
سه ضربه بزن.
و سکوت پاسخ می دهد.
و بعد
سه بمب
یکی پس از دیگری به زمین فرو می افتند.
سه سر
سه قربانی
در محراب وطن
و در موزه ها،
کلکسیونی از تباهی و فنا

اما
دست ها حلقه شده
به دور میز
باقی می مانند.
فضا روشن می شود (آتش جنگ)
چراغ خاموش می شود.
هیچکس بر نمی خیزد.
تنفس دهان به دهان آغاز می شود.
پیام دهان به دهان می گردد.
امید بی پایان
امید تا بی نهایت.

کسی که نمی خواهد
سه ضربه بزند.
و از سالن خارج می شود.

 

خانم اولیوا آگوستینی


مترجم : دکتر ترانه یلدا

 

4

قصيدة حب


من الشاشة تخرج ُ امرأة ،
ظلـّتْ طوال الفيلم ،
تبحث عن رجل ذهب الى الحرب ولم يعد.
على زجاج نوافذ قطارات، أقلـّتْ فيما مضى جنودا،
كتبتْ له رسائل حب، لم تصله قط ،
ففي كل محطةٍ هنالك امرأة ، تكتب رسائلها،
على زجاج النوافــــذ ايضا،
الى ان تعطلتْ ، وتوقفت الحرب.

المخرج ُ والقدرُ تآمرا عليها ،
فقد اعدا لها اناسا لايجيدون سوى تحريك رؤوسهم
هاهي تسيل، في صحن ذكرياتها، مثل دمعة.
هاهي تدخن ذكرياتها،
ثم تسعل فتريق السراب.
انها اكثر ارتجافا من الطفل، عندما يسمع،. في المرآة، زقزقة المطر
انها اكثرنحولا من عود ثقاب ، مع ذلك فهي تشتعل.

هاهي تمشي في الشوارع ذاتها، رافعة صورته،
وعندما يئست، التفتت الى الصالة، نحونا ْ ،
نحن الذين كنا ننظر الى امرأة طردت الليل ومباهجه.
تصفـّحتْ وجوهنا واحدا واحدا،
وعند وجهي توّقفت للحظة،
ثم خرجت من الشاشة ملتاعة :
أأنتَ هنا، وانا ابحث عن اسمكَ، بين قوائم القتلى ؟

از عراق

قصه عشق

ازپرده سینما زنی بیرون می آید .
اودرطول فیلم
درجستجوی مردی است که به جنگ رفته و بازنگشته است
برشیشه پنجره واگنهایی که درگذشته سربازان را برده اند
نامه های عاشقانه ای، که به مردش هرگز نرسیده است
درهر ایستگاهی ، زنی نامه هایش را می نویسد
همچنین برشیشه پنجره ها
تا وقتی که جنگ تعطیل شود و پایان یابد .

کارگردان و تقدیر باهم ، علیه آن زن توطئه کرده اند
برای او مردمانی را مهیا کرده اند که تنها سرهایشان را خوب تکان می دهند
هان این آن زن است که جاری است ، در پهنه خاطراتش ، چون اشک
هان این اوست که خاطراتش را چون سیگار دود می کند،
سرفه می کند و سراب روان می سازد
این زن ازکودک بیشتر می ترسد و می لرزد وقتی که درآیینه ، صدای باران می شنود
این زن ازچوب کبریت هم نحیف تر است ، با این حال او شعله ور می شود

هان این آن زن است که به تنهایی با خویشتن خویش درخیابان ها راه می رود
وچهره اش را بالا گرفته است
وچون نومید می شود به سوی ما به سالن روی می گرداند،
ما آنانی هستیم که به زنی می نگریم که شب و شادی هایش را به دور افکنده است
او چهره های مارا یکی یکی ورق می زند
و برچهره من لحظه ای می ماند،
آنگاه مشاتاقانه از پرده سینما بیرون می آید و می گوید:
تو اینجایی ، و من اسم ترا درلیست کشتگان می جویم!؟!
 

مترجم: دکتر عبدالحسین فرزاد

 

5

از ایران

زير اين همه باروت
كبوتري
زيتون مي كارد

-------------------------------------
سروان به سرباز گفت
- دستهايت كو
- در جيبهايم به دنبالشان مي گردم
سالها هر دو ايستادند
يكي مي گشت
و ديگري آرام نگاه مي كرد

-------------------------------------
خورده نان ها براي پرندگان
خورده ستاره ها براي كودكان
شكوفه ها براي ما
و فشنگها براي سربازان
سربازاني كه از افق مي آيند
و در خط مغرب ناپديد مي شوند
آنها به رايگان به جهان شليك مي كنند
تا در كنار اين همه زيبايي
مرگ را از ياد نبريم


بابك بهاري

 

6

Էտյուդ Վահե Արմեն

Կապույտ թղթին
մի բուռ կուտ եմ շաղ տալիս
կուտը՝աղավնիներին
կապույտն էլ՝ արծիվներին
 

از ارامنه ایران

طرح

بر کاغذ مشتی دانه می پاشم
دانه برای کبوتران
و آبی
برای عقاب ها
-------------------------------

پیش از نبرد

امروز
جانانه می جنگیم
سلام ما
صفیر گلوله خواهد بود
مگر دشمنان من
چشم به راه تو
و دشمنان تو
چشم به راه من نیستند؟
شلیک کن!
امروز
جانانه می جنگیم

فردا
خون من
سردوشی تو خواهد بود
یا خون تو
سردوشی من؟ ...
 

7

از ایران

سياه سفيد سفيد سياه
ما کليد های پيانو هستيم
با نوازنده ای بالای سر
که سر در نمی آورد
هی مارش می دواند توی پوتين های سربازی ام
هی دست می زند
به نظم نت هايی که رابطه اند ميان من و يک کليد سفيد
می خواستيم در تصنيفی خانه کنيم
سر در بياوريم از سر کسی که گريسته برای کسی
آرام باش
ما فقط کليد های پيانو هستيم
سياه سفيد سفيد سياه
آن که نت ها را می نويسد
ضربه ها را تنظيم می کند !




آرش نصرت اللهی – 25 / خرداد / 85

 

{بازگشت}